نشانه ها...

 

روزگار زیبایی داریم... اغلب شیرینه... گاهی تلخ... همیشه تجربه ساز... اغلب مهربان... مملو شادی...

پررنگ... مثل یه معلم... آموزنده...

به شرطی که حواست جمع باشه...و طالب باشی...

باید بخوای... بخوای که رشد کنی و بزرگ بشی...

روزها از پس یکدیگر گذر میکنند و تو همگام با آن پیش میری و سعی میکنی تا به درجه ی تعالی برسی...

چه خوب اگر اینگونه باشیم...

کاش وقتی روز تولدمون فرا میرسه با نگاه به سالی که گذشت به خود ببالیم و با خود عهد ببندیم که تو

سالی که در پیش رو داریم بهتر باشیم... حالا از هر لحاظی که خودمون حس میکنیم توش ضعف داریم...

باید سعی کنیم که هر روز یک گام به جلو بریم... گاهی نیاز داریم به خودمون بیایم... اما اغلب باید به

نشانه های اطرافمون نظر کنیم... گاه خدای مهربون تو زندگی یه راه هایی به ما نشون میده که اگر

حواسمون رو حسابی جمع کنیم برنده ایم وگرنه از کنار گوشمون به راحتی رد میشه...

پس بیایید با چشمانی تیز به اطراف بنگریم و با دیدی باز به تفکر بنشینیم...

اون موقع هست که شاهد پیشرفت های زندگیمون میشیم... و چه شیرین است...

گاهی وقتی داری به کارای روزمره ات میرسی یهو یه تلنگر بهت میخوره... مثلآ پاهات یه جایی میخوره و

نزدیکه که زمین بخوری... یا... دستت یهو میسوزه... یا... هر چیزی شبیه اینا... به گمان من اینا تلنگری

از سوی خدای ایزد هست که داره بهت میگه بنده ی من... بنده ی پاک من... حواست به کارات باشه...

سعی کن به خودت بیای... این همه غرق روزمرگی نشو... نیرنگ نکن... من که اگر زمانی چنین اتفاقی

واسم بیفته بعدش میشینم با خودم فکر میکنم تا یه اشکال تو وجودم یا کارای اخیرم پیدا کنم و هر بار

متآسفانه متوجه یه کوتاهی میشم و سعی میکنم برطرفش کنم ... اونجاست که تو دلم و از اعماق قلبم

میگم... خدایا شکرت که آگاهم کردی...حالا ممکنه یه مسئله ی کاملآ بی اهمیت بوده باشه اما در دراز

مدت شاید اثر بدی به جا میذاشته... شاید...

آره... اینم از من...و ارتباطم با برخی وقایع به ظاهر بی اهمیت و گذرا...

باور کنید که همین نشانه ها به من کمک کرده تا از عملکرد خودم راضی تر باشم...

خدایا شکرت... به خاطر همه چیز... ما را دستگیر باش... مثل همیشه... آمین یا رب العالمین

 

دوری و...

 

گاهی وقتا دوست داری با کسی باشی اما شرایط و روزگار اینطورنمیطلبه...

گاهی سخته... گاهی هم تجربه سازه... اما گاهی دلتنگ میشیم... اما همین دوری ها و انتظارها

هست که انسان رو بزرگ دل و صبور میکنه...

خدایا شکرت... به خاطر زندگی... به خاطر مهربانم... به خاطر هرآنچه...

شاید اگر از هم دور نبودیم شیرینی با هم بودن رو اینطور که حال حس نمیکردیم...و دیدن هم عادت میشد...

وقتی از راه دور با هم حرف میزنیم دلتنگیش رو از لحن غریبش حس میکنم اما به روش نمیارم...

یعنی هیچ کدوم به روی هم نمیاریم... چون حس میکنیم که یادآوریش فقط غم دوری رو بیشتر میکنه...

پس شادیم... و شاد میدانیم که سلامتیم...

همه ی اینها رو گفتم تا بگم که...گاهی وقتا دور بودنم قشنگه...

روزها روزشماری میکنیم و اینطور قدر با هم بودن رو بیشتر میدونیم...

خوشحالیم... هر دو...لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم...

شکر...شکرآلله...شکرآلله کثیرا...

 

 

به راستی چرا باران نمیبارد؟؟؟